
دوست دارم که هیچ نگویمو در سکوتِ مابقیِ عمر، از تو دوری گزینمباشد،تو بردیتو بردی و خوشحالم که تو بردیو خوشحالم که تو خوشحالی که تو بردیهر واژه ازین پس مرا از تو دورترهر جمله مرا از خودم دورتر خواهد کردو من این را نمیخواهمدیگر نه!پس درود من به سکوتبه سکوت و قناعتبه قبولِ قطعیِ نابودنت،ناشنیدنت؛به ناخبریمیروم و در سکوتِ مابقیِ عمر، گم میشوممیروم که تو آسودهتر، به کارهای دگر، گرم بمانیچرا من از تو شب همه شب در همهی عمر بیخبر باشمو تو هر شب رازهای مگویَم را به ریز بشنوی؟بس استدیگر نه۱۰ مرداد ۱۴۰۳ بخوانید...
ادامه مطلب