اگر هر یک از ما اطلاعات سطحی داریم و اگر به ندرت کسی بین ما یافت میشود که تخصصی در کاری داشته و واقعا مفید برای جامعه باشد، این امر مرهون گردونهای باطل و به تعبیر هندی نوعی سامساراست. مردم، سیاستگذاران کمآموخته را پرورش میدهند، این سیاستگذارانی، سیستم آموزشی معیوب را طراحی و اجرا میکنند و باز این سیستم معیوب آموزشی خودش نسل کمکیفیتی از مردم را به عنوان برونداد اصلی خود به جامعه تحویل میدهد.
کار کمی پیچیده است.
در شبکههای اجتماعی به وفور میخوانیم که چند صد یا چندین هزار نفر از جوانان ما به پیج مثلا لیونل مسی رفته و او را به خاطر اینکه در فلان تورنمتت مقابل ایران گل زدهاست به باد ناسزا گرفتهاند. همین اواخر پسرم میگفت در مسابقه فوتبال فینال یورو 2016 که ظاهرا رونالدو مصدوم شده بوده، همین اتفاق برای ضارب نگونبخت افتاده و چها که بر او نرفته است. پیجهای این هنرمند و آن شخصیت سرشناس داخلی هم کم از این معضلات به خود نمیبینند.
اینها که در شبکههای اجتماعی، از مقیاس بینالمللی گرفته تا مقیاس خُرد محلی، دهان به لقوه میگشایند و نفرت و ناسزا میپراکنند، محصول چه طرز تفکریاند؟ مگر نه این است که اینها برخاسته از خانوادههای خوب هموطن و آشنایمان هستند که در عید فطر و جشن نوروز آنقدر با ما مهرباناند که شرمندهمان میکنند؟ مگر نه اینکه غذای محبوب آنها هم مثل همهی ما قورمهسبزیست؟ مگر نه همینها وقتی شب برات میشود و عروسی به پا میکنند من و شما را نیز با هزار عزت و احترام خبر میکنند تا در سفرهی کرامتشان بنشینیم و خوشحالشان کنیم؟
پس اشکال کار در کجاست؟ نمیشود هم در جهان مفتخر به مهماننوازی بود و هم شهره به چنین فعالیتهایی در شبکههای مجازی. نمیشود زبان چیزی بگوید و عمل چیز دیگر. آنچه مرا عمیقا نگران میسازد این است که کسی که فقط کیبورد موبایلش در اختیارش است اگر بتواند تا به این اندازه حرمتشکن و نابودگر باشد، چنانچه (به قول قدیمیها) گُلهی سرخ و برنو به او بدهند، آنوقت چه خواهد کرد؟ آیا چنین تفکراتی بستر حاصلخیز افراطیون نخواهند بود؟ جوانان و میانسالانی که توسط نقابهای موجه، انباشته از نفرت میشوند و به هر که دلشان بخواهد بد و بیراه میگویند، به گمان من بهترین سرمایهی کلاشینکفپرستان هستند.
باید کاری کرد.
باید آموزش داد، هم جوانان را و هم سرچشمهها افراط را، حتی اگر ظاهری بسیار موجه داشته باشند. باید آموزشهای صحیح به آنان داد تا بتوانند در کاری مهارت یابند و درآمد پایدار برای خود ایجاد کنند، بسیاری از تندرویها کارِ افرادیست که بحران هویت دارند. هیچ امیدی به آینده ندارند، احساس به حاشیهرانده شدن و بیرون از خط افتادن میکنند و به تعبیر برنارد شاو، (اگرچه با او موافق نیستم) جزء آن نود و پنج درصدی هستند که اصلا علاقهای به فکر کردن ندارند.
اگر تودهی مردم علاقمند به تحلیل موضوعات نیستند، نباید عرصه را برای اتاق فکر نفرت باز بگذاریم. اتاق فکر نفرت بنا به طبیعت بشری، به دنبال قدرت است و همانطور که یک اصطلاح حقوق فرانسه میگوید که "تا منفعتی نباشد دعوایی هم در کار نیست"، نباید اجازه داد که نردبان منفعتجوییِ کلاشینکپرستان (پشت هر نقابی)، نابودی اخلاقی جوانان ما باشد.
باید به منابع انسانی بپردازیم، به آنها آموزش مدنی بدهیم و آنها را کارآمد، با هویت و قانونمدار بار آوریم. آنها باید از زندگی شان راضی باشند بیآنکه به ورطهی مصرفگرایی و بیمبالاتی درآیند. باید بدانند که در کنارهم بودن هنر است و حیاتیست نه دست به شمشیر بردن و خون فشاندن.
ساختاری لازم است تا هم به مردم و هم به مدیران معاصر آموزش دهد که به تعبیر یکی از مشاهیر، گاهی شهامت در ایستان و صحبت کردن و گاهی در نشستن و گوش دادن است. آموزش دهد که جهان را بزرگتر از فندق ذهن قدرتپرستان ببینیم. و در این جادهی طولانی، اگرچه هم مردم و هم مدیران مقصرند، اما کفهی تقصیر مدیران و سیاستگذاران سنگینتر و از هر دوی آنها نخبگانِ تماشاچی مقصرترند، اگر تا زمان دارند اتاق فکر همدلی تشکیل ندهند.
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی