در سومین غروب از ماه مبارک، به دعوت یکی از امامان جماعت، برای نماز مغرب و عشاء به مسجدی در حاشیه شهر رفتم.
چند قدم مانده به مسجد، سگی ابرش و لَنگ را دیدم که سه پسربچهی غریوان، با چوب و سنگ و کینهی مخصوصِ کودکان، هَرا هَرا کُنان دنبالش میدویدند. از همان صحنههایی که در تمام عمرم کمابیش دیدهام.
باز هم طبق معمول مکثی کردم و سر از شیشه بیرون بردم و به سپهسالارشان انذار دادم که نکند. اما یا صدای من قوت نداشت یا تحویل نگرفت یا محو رسالتی بود که متوهم به آن بود .
پس الینه شده، در پی وظیفهاش رفت و من هم دنده را چاق کردم و به مسجد شتافتم.
حالا یکسره در عذاب وجدانم که آیا چنین عبادتی اساسا پذیرفته خواهد شد یا خیر؟ عبادتی که من مخلوقی بیگناه و بیمار را در حالی رها کرده بودم که مورد هجمهای عصبی و زجربار قرار گرفته بود و بیم زخم و آزار در او به یقین محقق بود، اما من، چشمپوشانه به آرامشِ خنکایِ مسجد و سفرهی افطار خزیده بودم.
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی