خرید بک لینک

تابستان 96 ، صرف نظر از گرما و کم آبی و مناقشات خاورمیانه و مشکلات مالی و خانوادگی معمول، یک پدیدهی دیگر هم در دل خود داشت که آنهم تنهایی من و آریا به دور از مادر و برادر بزرگترش آرش است که آنها در شهری و ما در شهری دیگر روزگار را به سر میبریم.

اوایل گل و بلبل بود. وقت زیاد برای مطالعه و گوش دادن به سخنرانیها و شنیدن موسیقی و نوشتن ننوشتهها و بریز و بپاش خانگی و تماشای شبکههای خودخواسته ...، گاهی هم تلفنی می زدیم به منزل و اظهار دلتنگی میفرمودیم و آرزوی دیدار مجدد و بعد هم گریزی به نهار و شام و قس علی هذا.

اما کم کم معضلی رو به تزاید نقاب از چهره گشود:

ظرف شستن.

که طبیعتا کار من است و آریا ـ حتی قبل از آنکه به سال کنکور برسد ـ لامحاله دست به این هنر نمیسایید و نمیساید؛ عمرا.

پس از چند روز پیاپی ظرف شستن و پای سینک ایستادن و عالم و آدم را خیس کردن و بعد هم روی کابینتها و سرامیکها را خشک کردن و این را آنجا گذاشتن و آن را اینجا گذاشتن، و داخل یخچال پازل حل کردن و زبالهها را سر و سامان دادن و بخصوص ماهیتابه شستن، دیگر رسما کم آوردهام.

امروز که چهارشنبه است به آریا گفتم که اگر فقط یکبار دیگر مجبور به شستن ظرفها بشوم گریه میکنم.

خداییش اعصاب فولای میخواهد این مقال بعلاوهی ارادهی فوق بشری.

از ذهنم گذشت که این کمال بیانصافی است که زنان را ملامت کنیم که چرا در تاریخ کمتر فیلسوف برآوردهاند و دانشمند و وزیر و سردار و هنرمند و مغازهدار و سیاسی و مذهبی و بازرگان.

به آریا گفتم این درسی شد برایم که دیگر زنان را ملامت نکنم که چرا سطح مطالعاتشان کمتر از مردان است و حضور اجتماعی کمتری دارند و در سخنوری فرودستترند و در مدارا فزونتر.

گفتم: فکرش را بکن، زن باید یکسره ظرف بشوید، تازه باید همزمان روزی چند بار هم غذا بپزد که باز ظرف مجدد میآلاید، تازه باید بچه هم بیاورد، آن را هم تر و خشک کند تا زمانی که زنده است، غیر از آن باید لباسها را هم بشوید، خانه را هم باید مرتب جارو کند و نظم و نسق بدهد، بخشی از خرید زندگی هم به عهده اوست، باید مهمانداری هم بکند، تازه خیلیهایشان سر کار هم میروند و کمک خرج خانهاند، از اینها گذشته غرغر فرزند و همسر هم بالای سرشان مدام دور میزند، حواسش به مهر و محبت و عاطفه هم باید باشد و حمایت حداکثری از تک تک افراد خانواده هم باید داشته باشد. جهیزیه هم بدهد، اگر مشکلی برای احدی از خانواده پیش آمد پابه پای او گریه کند و دلگرمی بدهد و ...

تازه به او می گوییم ناقص العقل.

خاک ما را قبول نمی کند.

ناقص العقل مردانی هستند که اینهمه زحمت برایشان کشیده میشود و با لباسهای تمیزی که ناشی از تشت رختشویی زن است و شکم سیری که بخاطر قابلمهی داغ اوست و فراغت سیاستبازانهای که زنِ زحمتکش برایشان فراهم کرده باز هم موقع تقسیم غنایم زندگی او را نصف مردان ارج مینهند و هزار و یک استدلال چوبین را در توجیه این ظلم آشکار ردیف میکنند.

آقای محترم.

تویی که غذایت آماده شده، سر از کتاب و مقاله برمیداری و میلمبانی و باز به سر کتاب برمیگردی، و اسمت در روزنامه و مجله چاپ میشود و عکست را به در و دیوار میچسبانند و از غرور شهرت فربه میشوی؛

یا تویی که از این جلسهی سیاسی لابیگرانه درمیآیی و به آن محفل دیگر میخزی؛

یا تویی که جنس میفروشی و تجارت میکنی و اُرد میدهی و پشت میز مینشینی و تجاهلالعارف میکنی از این که بوی خوش لباس و اتوی شلوارت ناشی از زحمات زنی ست بیمزد و مواجب در خانه و حالا همو را در مشورت کردن ضعیف و خوار میشمری و خود را قوی و صاحب عقل؛

لطفا قبل از آنکه منقرض شویم باورهایت را عوض کن. آنچه هستیم لزوما آنچه نیست که باید باشیم.

خلاصه آنکه حجره دار و سیاستمدار و معلم و قاضی و دانشگاهی تقریبا به یک میزان به زنان غافلانه مینگرند. به نظرم حتی به اجبار هم که شده، یکسال، کم یا بیش، باید همهی ما مدعیان را مجبور کنند که وظایف زنان را انجام دهیم تا دنیای آنها با دقایق و ظرایفش بشناسیم. چون آنها به راحتی از پسِ دنیای ما برمیآیند، اما ما از انجام موفق دنیای آنها احتمالا عاجزیم.

سخنم به معنای این نیست که صاعقهوار حق برابر به زنان بدهیم. اگر دهها هزار سال طول کشیده تا بانوان را با چشم جنس ضعیف ببینیم و فرصتهای محیطی را یکی یکی از آنها دریغ کنیم پس برایمان ممکن نیست که دفعتا سند رقیت آنها را پاره کنیم (!) و از آنها انتظار داشته باشیم که همچون ما شیطنت و زرنگی و زیرآبی و روآبی را یاد بگیرند و تحویل مان بدهند.

یکی از بزرگان میگوید: هر پوزشی سه مرحله دارد. اول درک اصل اشتباه، دوم عذرخواهی کردن و سوم "برای جبران آن چه کاری میتوانم انجام بدهم"

من به سهم خودم باید سعی کنم منصف تر و عمیق تر به همسرم و زندگیمان نگاه کنم.

برچسب: عذرخواهی,زنان, نویسنده: نوید ایمانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 9:55

صفحه بندی