کریم جان؛
پسر خوب کلاس و پسرِ خوبمانده از آن کلاس، کمی کمتر از چهل سال پیش.
چرا رفتی
و چرا اینقدر زود؟
آخر کمتر به سن من و تو، نور مهربانی در چهرهی مرد و زنی میماند. اما تو تابش صمیمیت داشتی توام با آرامش میانسالی؛ و شاهدم که برادرت چنان که به یک کوه تکیه کند در کنار تو قد میافراشت و به زانوی ادب مینشست و از تو سایه برمیگرفت.
کریم جان؛
رفتنت بانگ رفتن نسل ماست. نسل رفتنی؛ اما چرا تو پیشاهنگمان شدی و نه من؟ چرا چنین زود رفتی که هنوز همهی معلمانمان زندهاند و تو باید ایست قلبی کنی و پزشکان و پزشکی به دادت نتوانند رسید.
در تعزیت عمویم، خدا را شکر، که یک هفته بیش و کم تو را دیدم و سخنها راندیم و لبخندها زدیم و همنشینی کردیم و حالا تو کوچ کردهای و من مابقی بار زیستن در این جهان رنجآوار را به دوش میکشم تا زمانی که با همکلاسیهای دیگرمان و معلممان به تو بپیوندیم.
جوانتر که بودم آن شعر مشهور را گزافه میپنداشتم که "هرگل که بیشتر به چمن میدهد صفا ..." اما امروز تو برایم حجت صحت همان قولی. از خودم گرفته تا بسیاری از همسایگان و آشنایانت طوماری میتوان ردیف کرد از کسانی واجبالکوچ تر از تو هستیم و هستند و تو در این فهرست، شک نکن، که آخرین نفر بودی.
اما دو چیز را مسلم میدانم: یکی اینکه عقل همچو منی به حکمت متعالیهی خداوند نمیرسد و مصداق "و عسی ان تکرهوا شیا ..." است آنچه میل و حسرتم اکنون میگوید؛ و دوم اینکه به قول دیالوگ آن فیلم، آدم بدها در این دنیا عمر طولانیتری دارند.
خدا به دختران کوچکت، به همسرت، به مادر و خواهران و برادرت صبر و استقامت عطا بفرماید و عاقبت همهی ما به خیر بگرداند.
کریم جان؛
اگر به محضر خدا نائل آمدی مرا هم دعا کن. بگو که یکی با حاجاتی که خودت بهتر میدانی التماس مخصوص دارد. کریم جان، صدق تو صاف است. فراموشت نشود که در ملکوت خداوند مرا هم دعا کنی.
پینوشت:
این مطلب در رثای عزیزِ درگذشته، شادروان حاج کریم مختاریان بوده است.
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی