ولي برف نيامد، زمين سفيد نشد، سرما هجوم آورد و خانه ها را گاز گرفت تا بخاریها روشن شوند اما ته اين قصه چه بود؟ يك سرماي خشك، يك سرماي بي قصه و بيشبنشيني؛ پر از دعوا، با وضع بد اقتصادي، سر كاسه خالي.
هر بار كه پدال گاز را فشار ميدهيم - و هزاران كرده ي ديگر - يك ورق از كتاب قصه ي برف را پاره ميكنيم. دعواي پست و مقام ميكنيم و ككمان نمي گزد سالهاي عمرمان را خاك ميكنيم. از تمام ضميرها فقط "من" مانده و ديگر نه تو، نه او، نه ما و شما و آنها.
اگر زمستان نباشد، بهار هم نمي آيد. دلم براي برف تنگ شده و از اينهمه دعوا و انحراف و فلسفه ي مبتذل ناخوش احوالم.
١٣ دي
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی