شعر گدازندهی لینا ـ دختر مهاجر افغانی به ایران ـ را شنیدم و دیدم. همچنین نگره و پیکرهی تفکر آقای دکتر رنانی، اقتصاددان، و آقای احمد زیدآبادی ،فعال سیاسی، را نیز در همین کانال سخنرانیها خواندم. لینای جوان، از سالهای تعبش در ایران میگوید که زیستی تحقیرآمیز را تجربه کرده و شاید روزی نبوده که از این ستم سیاه و رنجِ تباه غصه نخورده باشد؛ از اینکه که مردم ایران قوم او را درجه دو و سه میپنداشتند و با بانگ «هی افغونی» صدایش میکردند چکامهی بلندی ساخته، به نثرِ بیوزن اما مستحق اطلاق عنوان شعر، که از دلی پاکباز و آرمانگرا که در سینهی جوانی از جوانان جهان میتپد برخاسته و رگبار تازیانههایش را بیآنکه مجالی برای تفکر یا تدبر به آدمی بدهد بر سرمان میبارد.
لینای عزیز، من هم از تجربهی کدر و طعم تلخی که به آن گرفتار آمدی سخت در رنجم و میدانم که آنچه گفتی بخشی از واقعیت است که نه تنها در ایران بلکه در بسیاری از ممالک جهان، نه از چهل سال پیش بلکه هماینک، هم باعث رنج و درد مردم شده است و در آینده نیز خواهد شد.
در انتشار اجتماعی این ویدیو، دیدهام که دو تن از اندیشمندان ما نیز واکنش نشان دادهاند و با بازنشر مطلب، به قول امروزیها التماس تفکر برای ایرانیان کردهاند. من هم مثل آنان همین آرزوی خیر و دعای سپیدمویان را برای همهمان و همگان دارم.
اما لینا جان؛
این تمام واقعیت نیست. آنچه گفتی حق است، اما حق تماما فقط نزد یک نفر نیست. من اهل تایبادم، شهری که قدیمیترین گمرک رسمی ایران به افغانستان، با بیش از صدسال سابقه، به روی آن باز میشود و هنوز هم پرترددترین معبر رسمی ایران به کشور عزیز تو یعنی افغانستان است.
تایباد آماج اولین موج سیلآسای افغانیان در اواخر دههی پنجاه خورشیدی و تمام دههی شصت بود. در هر کوی و برزنی در هر پیادهرو و سوارهرویی مهاجران بیپناه افغان خانه داشتند و، همچنان که زیبا سرودی، خانه میساختند. صفهای نانوایی آکنده از حضور پدران و پدربزرگهای شما بود و مادران و مادربزرگهای شما هم در هر کوچه و پسکوچهای به معاشرت با زنان ما میپرداختند و نان مردان و پسرانشان را میخوردند.
آقای دکتر رنانی و آقای دکتر زیدآبادی عزیز؛
به نظرم شما دو بزرگوار، به عنوان محل رجوع بسیاری از جویندگان آراء، به مسئلهای چنین پیچیده و چندوجهی، به صورتی سفید و سیاه نگریستهاید. شما مردم آسیبدیدهی افغان را در جایگاه شاکی و مردم آسیبدیدهی ایران را در جایگاه متشاکی قرار دادهاید و راه را بر قرائت سوم و چهارم و چندم از این رویداد عظیم بر خود و دیگران بستهاید.
افغانستانِ پنجاه و هشت، جسماً و روحاً، ایرانِ دورهی قاجار بود. همچنان که تا فرو ریختن برجهای دوقلو به همان فقر و فاقه باقی ماند و معادلات و مراودات اجتماعی و اقتصادی آن بیشتر بر حول سنتهای توسعهنیافته میچرخید.
در مقابل، ایرانِ پنجاه و هشت، نه تنها دههها بود که ثروت کلانِ نفت را به امکانات وسیع مبدل کرده، بلکه مظاهر مدنیت مدرن از جمله تغییر جایگاه زنان و تحصیل گسترده جوانان و شهرسازی علمی و تاسیس سازمانهای مدنی و جایگذاری قانون به جای کدخدا را نهادینه کرده بود.
بعد به دلایل کاملا سیاسی که همزمان رنگ دینی نیز به خود گرفت، دروازههای کشور به شکلی بیضابطه به روی سیل مهاجران گشوده شد و اختلاطی چنان ناهمگن در زمین و زمان رخ داد که تبعاتش کمتر از فوران آتشفشان وزوو بر شهر پمپئی نبود.
بسیاری از مهاجران چهل سال پیش، سواد خواندن و نوشتن نداشتند، در هنری آزموده نبودند و حتی چندشاهی پول هم برای گذران اولیه با خود به همراه نداشتند. ایرانِ پس از انقلاب، سرمست از ثروت و احسان، دروازهها را به روی آنان گشاد و ایشان را بر سر سفرهی آباد و آزادِ مدرنترین کشور خاورمیانه نشاند. اعتماد مردم ما به آنان در حداکثر و همنوایی عمومی شهرها با مهاجران در کوکترین وضع ممکن بود.
چرا؟ شاید چون آنان علیرغم ناهمگنی شدید با ایران، میهمان ما بودند. ولو میهمان ناخوانده.
در کوتاهمدت، معادلاتِ مناطق مهاجرپذیر، از هر منظری که فکرش را بکنید و نکنید، دستخوش بحران و سپس استحاله گردید. این معادلات ابتدا خیلی سریع جنبههای اقتصادی را تحت تاثیر قرار داد و با استقرار میانمدت، به فرهنگ و ادبیات و هنر هم دامن کشید. بازار کار از دسترس جوانان و میانسالان ما خارج شد و همبازیهای کودکان و نوجوانان ما تغییر اساسی یافتند. از سرگرمیهایی مثل تخممرغبازی در خیابان بگیرید تا تکیهکلامهایی که قابل گفتن نیست، تا جهانبینی و معرفتشناسی عوام که شالودهی فرهنگ و حیات عقلی آنان را تشکیل میداد به قدری با ایرانیان متفاوت بود که برخورد نامنتظرِ و طولانیمدت این دو فرهنگ با هم به مثابه تصادفی در ذهنم باقی مانده است.
در حالیکه درمیان مهاجران انسانهای بسیار شریفی که مایهی فخر جهانیان هستند نیز مشاهده میشدند، مثل چاهکنِ ناشی اما محترمی که خود را استاد دانشگاه هرات معرفی میکرد یا دکاندار با آبرویی که کنار خیابان درفش بر چرم کفش میزد و پینه میدوخت، اما فقر سیاستگذاری ما، نه تنها در آغاز گشودن دروازههای نجات بلکه در ادامهی میهمانداری، باعث شد تا وقتی مهاجران از دورهی حجبآلودِ گذار گذشتند و کمابیش اطمینان خاطر به استقرار نسبی یافتند، رگههایی از ناامنی و ناخوبکاری در اینجا و آنجا، پراکنده، به ظهور برسد.
تعرضها یکی پس از دیگری گزارش شدند. دردسرها بالا گرفتند. دعواها به تواتر رسیدند. قاچاق رویهای معمول و فراگیر گردید. تعصب وارد گفتمان شد. وصلتها به جای شادیبخشی مایهی عذاب شدند و همزبانی نه تنها باعث همدلی نشد که ادبیاتعامه را نیز دههها به عقب برد.
تعادل اکوسیستمی جامعه در مناطق مهاجرنشین دستخوش اختلال جدی گردید. از لباسها و خفتوخیز تا آمال و آرزوها به شکلی مشهود تغییر یافتند و درحالی که ایران خود گرفتار جنگی تمام عیار با تمام جهان بود، سفرهی رو به تهی شدن خود را با این میهمانِ کمتر مدرسهرفته همچنان تقسیم میکرد و دم بر نمیآورد؛ چنان که برای خرید دو عدد نان بیش از دو ساعت در صف میایستادیم تا انبوه افاغنهای که هر کدام بیش از ده سر نانخور داشتند و همیشه هم بیش از ده نان میطلبیدند را پشت سر بگذاریم. تازه این غیر از پودر لباسشویی و روغن و برنج و حبوبات و نفت و بنزین و گاز و لوازم خانگی و وسایل حمل و نقل و دیگر حوائج بود.
آقای دکتر رنانی، آقای دکتر زیدآبادی؛
از دکتر ملکیان، در همین کانال سخنرانیها، آموختهام که یک متفکر نباید جهان را فقط سیاه و سفید ببیند. قرائتِ برخورد ما با مهاجران افغان، ممکن است نه تفسیر شما و نه تفسیر لینا جان باشد. شاید حق با هر دو طرف است و حتی بیشتر از هر دو. شاید شاعری هم پیدا شود که با سوز و گدازتر از لینا شرح رنجهای نسل مرا از حضورِ نالازم مهاجران افغان در کوچهپسکوچههایِ ناآمادهی این سرزمین چکامه کند. شاید درک ناپخته از سازوکارهای سیاسی موجب شد تا تصمیمسازان وقت، تصوری معوج از نیکوکاری را از ذهن به عمل و از اراده به خیابان متبادر کنند و چنین بازیِ دو سو بازندهای را رقم بزنند.
لینا جان، از رنجهای تو بسیار متاسفم و برای بهایی که نسل من و سرزمین من نیز پرداخت واقعا اشک میریزم. اما نه چهل سال پیش، بلکه حتی همین امروز هم میلیونها تن از مردمی آنچنان که من دیدم و زیستم را هیچ کشوری، ولو مدعیترینشان از مرزهای خود عبور نمیدهند و جان و مال و ناموس خود را با آنها شریک نمیشوند. اما ما این کار را کردیم و هرگز هم از این بابت از شما طلبکار نبودهایم و نیستیم.
پس ایران برای شما کشور بزرگی بوده است، و برای جهانیان هنوز هم هست.
اول آذر 97
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی