زندگی طولانیست یا کوتاه؟
پاسخ به این پرسش به نظرم چیزیست مثل توضیحِ سهل و ممتنع. یعنی ظاهر و باطن دارد. اگر از من بپرسید میگویم نه تنها بلند و کوتاست، بلکه خیلی بلند و خیلی کوتاست. هوشمندی آدمیزاد هم بیشتر به این تضاد و درک دامن زده است.
آیینها، مناسک، روابط و سپستر خانواده نیز شاید اصلا به خاطر همین بلندی و کوتاهی شکل گرفتند. این درازنایِ روز و شبها باید به نحوی قابل تحمل میشدند؛ و به این ترتیب اجتماعسازی به کمک آمد و به دنبال آن انواع نهادها شکل گرفتند، که همدلی و همزبانی ثمرهی این همزیستی با گروهی خاص در امتداد یک تاریخ بومشناختی معین بوده و هست.
دوستی!
عالیترین شکل روابط انسانی برای تحملِ رفتن در مجال زیستن، دوستیست که گاهی از عشق و خانواده هم گوی سبقت را میرباید. البته این واژه از آن دست مایههاییست که بیانش پروتکل لازم دارد: کدام دوستی؟ با چه کسی؟ در چه ظرف مکانی و زمانی؟
اما اگر بیخیالِ فلسفههای پیچیده و غرقابساز شویم، دوستی لازمهی معنا بخشیدن به مغزیست که هوشمند شده، شصت ـ هفتاد سال قرار است صبح را شب کند و در عینحال بیوقفه، بیتعطیلات، بیمرخصی و یکتنه با رنج و درد و ناگواری در درون و بیرون از خود دستوپنجه نرم کند.
چرا دوستی از عشق انسانیتر است؟ چون عشق به مثابه ابرنواختر، یک انفجار پرقدرت اما کوتاهمدت را در دل دارد. حالتیست که طبیعی نیست، پایدار نمیماند و صرفا مرحله فوران ناشی از انباشت میباشد، یعنی کورهی عشق برای فوران از سوختِ هجران خوراک میگیرد. تازه اگر این نباشد، عشق به معنی تعطیلکردن بسیاری از جنبههای روزمره برای پرداختن به معشوق ازلی یا بشریست. در عشق بخشهای مهمی از دستگاههای زیستشناختی از کار میافتند یا با حداقل توجه به حیات ادامه میدهند. واقعیت به نفع خیال معلق میشود و بسیاری چیزهای دیگر رخ میدهند که شما بیش از من و بهتر از من بدان واقفید.
و چرا دوستی در قیاس با خانواده ارجحیت دارد؟ [بدونِ قصدِ فروکاستنِ پایگاه خانواده] زیرا کم نیستند کسانی که در خانواده بیولوژیک یا خانوادهی خودساختهشان تنهایند و همفکری ندارند. اصلا دنیای امروز، متاسفانه، به این سمت و سو خیز برداشته است. نه اینکه تصور کنیم این مفهوم یک مقولهی نو و بویژه وارداتیست. بلکه حجم چشمگیری از ابیات و قصههای ما ناشی از دردِ تنهایی در وطن و غربت آدمی در زادبومِ خویش است.
مولفههای هزارهی نو نیز بیشتر به این پنجهساییدنِ اضطرارآمیز دامن میزنند و خانواده بیش از آنچه تاکنون دیدهایم دستخوش آسیب و کژفهمی و کمتحملی طرفین گردیده است. ما نمیدانیم شعبدهی آینده چه خوابی برای خانواده دیده و برای احساسات و قضاوتهای امروزمان چه خرگوشی از کلاه بیرون خواهد آورد. همانطور که برخی از ساختارهایِ صدسال پیش اکنون دیگر حتی به شوخی هم قشنگ نیستند، چه بسا اینهمه اطمینان و تکیهای که اینک بر برخی افکارمان داریم، به زودی، جای خود را به برداشتهای جدید حتی مخالف و حتی بالاتر از مخالف بدهند. من همیشه میگویم «چنان تغییر میکنیم که باور نمیکنیم»
در تاریخ دیدهایم که جامهی حق تا امروز بر تن هر تفکری نشسته و باز آن را رها کرده است. حتی تفکراتی که باورشان غیرممکن است، و جالب اینکه این دور باز هم ادامه پیدا خواهد کرد و جایِ خوب و بد به تناوب در جامعهی انسانی عوض خواهد شد.
خانواده میتواند طعم و بوی دوستی ندهد، و اگر چنین باشد، ارزشداوریِ آن سخت میگردد. اما این به معنی واگذار کردن میدان از سوی خانواده به سودِ دوستی نیست. دوستی یک ایراد بزرگ دارد، و آن اینکه چون آزاد و دمکرات است، پا به بند نیست. حصاری و دیواری برای نگه داشتن من و تو بر گِرد آن تعبیه نشده است. روابط و ضوابط بر بنیاد اختیار بنا شدهاند و در غیابِ جبرِ تاریخیِ ازدواج تداوم پیمان در دوستی به مویی بند میشود.
این را برای انسانِ متوسطالحال میگویم، نه برای جهاندیدگان و فرزانگان. دوستی را پایه نهادن ساده اما نگهداشتنش سخت است، در حالیکه خانواده را پایه نهادن سخت و نگه داشتنش آسان [حداقل در مجامع انسانی تا کنون چنین بوده] از آن رو که زنجیرهای بسیار میل و تصمیمهایِ آنی ما را به نفع خانواده پس میزنند و این نهاد را تا به امروز نسبتا پایدار نگه داشتهاند. به این ترتیب، تَرکِ دوستی آسان و تَرکِ خانواده تاکنون سخت بوده است.
و فرجام اینکه: دوستی اگرچه تنها درمانِ پایدارِ تنهایی است، اما خودش بیش از هر عامل دیگری آبستن تنهاییست. مثل قهرمانی که با دیوِ خصمِ شما میجنگد، اما خودش مدام برایتان دیو میزاید.
مشهد ـ 23 اسفند 97
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی