پیاده میشوم و پلاستیک را برمیدارم که ببرم بیندازم توی سطل 1 سر کوچه، از پیچ کوچک و ناهمسطح که رد میشوم، 1 زبالهگردی را پای زبالهدان میبینم که پشتش به من است و چیزی را روی کف پیادهرو میکولد. دستپاچه میشوم و به جای همهی مسئولین بیننگ و عاری که این روزها را سبب شدهاند و خود کاخهای لب رود و گُلِ شهر و صفرهای میلیون و میلیارد دلاری ردیف کردهاند خجالت میکشم.
با این حال، عجولانه از فرصت استفاده میکنم و تا مرا نمیبیند پلاستیک را پرت میکنم داخل سطل و به شتاب برمیگردم. برمیگردم توی ماشین و در را میبندم، ولی عذاب وجدان مثل خوره به جانم میافتد. چرا با آن عجله از صحنه گریختم؟ آیا آن شتاب نامعقول، ناشی از فرار من از موقعیت نبود؟ آیا از مواجهه با آن جوان 1 ترسیدم؟ شاید هم شدیدا خجالت کشیدم؟ یا فکر کردم اگر او مرا ببیند ممکن است خودش خجالت بکشد؟ آیا گریختن را راه حلی برای پاک کردن صورت مسئله دیده بودم؟ آیا وقتی با او چشم در چشم نشدم داشتم خود را راضی میکردم که اصلا این وضعیت را ندیدهام؟
هرچه بود، در آن لحظه من هم خود را بخشی از روانکاوی غلط جامعه یافتم. بخشی از پدید آمدن مشکلی شرمآور. یک قطعه از ادامه یافتن وضعیت اسف بار نسل جوانی که سر در زبالهها دارند. چرا من توی ماشین پول نگه نمیدارم که سر سوزن کمکی به این قبیل آدمها بکنم و خود را فریب بدهم که نقشی در دلخوش کردن آنها داشتهام. چرا نایستادم و به او سلام نکردم و حالش را نپرسیدم؟ خدای من، من از تمام مسئولین بدِ کشور هم بدترم. این جامعه محصول تک تک من های بد است که با هم این وضعیت را پدید آوردهایم و فقط فرصتطلبترینهای خود را هر نسل با نام مسئول بازتولید میکنیم.
تربت جام، 11 بهمن 1400
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی