دیشب (1401/11/13) دوستی در مشهد به دیدنم آمد و در لابلای گفتگوهایش گفت:
ـ راستی از شورای شهر تایباد به من زنگ زدند و گفتند مراسمی 1 بزرگداشت 1 زین الدین ابوبکر تایبادی در هفته آتی داریم و میخواهیم شما را دعوت به آن مراسم کنیم.
دوستم به آنها گفته بوده «چرا ... فلانی را (یعنی مرا) دعوت نکردهاید؟»
و آن عضو شورا جواب داده «ایشان را هم دعوت میکنیم»
و صد البته که نکردند.
این را برای ثبت در 1 مینویسم وگرنه به قول نامههای اداری (و حداقل برای خود من) هیچ ارزش قانونی دیگری ندارد:
این من بودم که روز هفدهم بهمن را به عنوان روز مولانا زینالدین در تایباد پیشنهاد دادم و همگانی کردم. ماجرا به سالهای پربار زایش و آفرینشم در اوایل دهه هشتاد مربوط میشود که عاشقانه برای یافتن کتاب مولانا (که تا آن زمان فقط آوازهی مبهمی از آن نقلقول برخی خواص محلی بود) اینجا و آنجا در جستجو بودم و قصد ندارم دوباره شرحش را بیان کنم زیرا تفصیل ماوقع را در مقدمهی کتاب مقامات تایبادی (چاپ اول) آوردهام، و یادم است که برای ثبت تنها تاریخی که از آن شخصیت به طور مستند در دست داشتیم نهایتا از طریق دکتر ایرج ملکپور، استاد برجسته نجوم و استخراج تقویم (و رئیس موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران)، تاریخ هفدهم بهمن را به دست آوردیم و سپس با برگزاری چند مراسم آن را وارد تقویم محلی کردیم.
این چند خط را به یادگار نوشتم تا یک ضرب المثل تایبادی را به مردم آن دیار، و البته برای نسلهای آینده منطقه، یادآوری کنم، مثلی که از قضای روزگار بسیار هم آن را در این سالها تجربه کردهام:
«بارون که بباره، ردها گم میشه»
پینوشت 1401/11/16
الان که ساعت 8 شب شانزدهم بهمن است، عضو محترم شورای شهر زنگ زدند و مرا برای فردا صبح به تایباد دعوت کردند. ضمن تشکر، به قول فیلم شکسپیر عاشق ... too late, too late
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی