خرید بک لینک

از پیادهروی شبانه که برگشتم، برای خرید یک قوطی رب به سوپر مارکت سر کوچه رفتم که یک مرد محلی میانسال با دختربچهای دو سه ساله که شاید نوهاش بود مشغول خرید بودند. بیآنکه وارد شوم از همان دم در پرسیدم که دارند یا نه؛ و در همین اثنا، آن دخترکِ موبافته و ریزجثه و ماهرو، از ته مغازه دوید و بیمقدمه و ناغافل مرا بغل کرد؛ و سپس با محبت و سبکدل خندید. باورتان میشود؟ طوری خودش را در بغلم انداخت که یادم نمیآید آخرین بار کِی کسی مرا به این کیفیت و نازنینی بغل کرده است. چنان مسحور این اتفاق دلپذیر شدم که پاسخ مغازهدار را نشنیدم؛ خدا میداند چقدر احتیاج داشتم به این هدیهی آسمانی، به این تجربهی بیآلایش انسانی، دلم برای همچین مهربانی و خلوص دستنخوردهای تنگ شده بود.

بعد از چند ثانیه هم دخترک سحرآمیز ما سرش به چیزی روی موزائیکها گرم شد و مرا چنان از یاد برد که حتی جواب خداحافظیام را هم نداد.

به همین درخشش، به همین زیبایی، به همین دلنشینی.

تربت جام، 12 فروردین 1402

برچسب: نویسنده: نوید ایمانی تاريخ: دوشنبه 28 فروردين 1402 ساعت: 19:11

صفحه بندی