روحیهی علمی در تناقض با ترس است، و ترس همان چیزی است که از نقد گریزان است. نقد از شجاعت ناشی میشود و شجاعت محصول تسلط بر خویشتن یا اشراف بر موضوع است و این هر دو، میوههای خودشناسی یا دانشوری در زمینه یا حوزهای خاص میباشند. از این رو ترس نوعی مرتبط با جهل است و هرچه نادانی در وجود آدمی چیرهتر باشد، جبن و نقدگریزیاش بیشتر قابل انتظار است. نمونهاش کشورهای خرافاتی یا جمعیتهای خرافاتی اطرافمان هستند که تحملشان در برابر نقد تقریبا صفر و دانششان نسبت به آنچه در آن تعصب دارند هم تقریبا صفر است. بنابراین به هر کلام و نقل قولی نامأنوس، هول میکنند و از ترس به خطر افتادن اصولشان، بنیاد هر چه به نقدشان بکشد را خشک میخواهند.
اینها را گفتم تا بگویم ترس همیشه در لانهی امن جا خوش میکند، یعنی آدم ترسو همیشه در هراس است که مبادا وضعیت امن موجود او به خطر افتد و با پیشامدی غیرقابل انتظار روبه رو شود. سعی میکند شرایط را دست نخورده نگه دارد و از این روست که «هر کس و هرچیز» که به اعتقاداتش، دانستههایش، مرزهای بتنی پیرامونش نزدیک شود مستوجب واکنش شدید، بلکه نابودی است. اسم این «هرکس و هرچیز» را «1» میگذارم.
چالش از آنجا نشأت میگیرد که جهان در تغییر است و بنابراین آشیان امنی وجود ندارد. شما میتوانید درها را به روی خود ببندید، پردهها را بکشید و خانواده را از نزدیکشدن به هر بیگانهای دور نگه دارید، اما در انیمیشن عصر حجر دیدیم که دختر خانواده بالاخره فکر میکند و بر عقاید متحجرانه پدرش علامت سوال میگذارد. این فهم، این دانش، مادر چالش است و پدرش نیز میتواند تحولات عصر یا عاملی خارجی مثل همان پسرک خوش بر و روی انیمیشن باشد.
کشورها یا جمعیتهای ترسو (متعصب)، به شدت از چالش گریزانند و کف به لب با هر دشمن فرضی میجنگند. وقتی میگویم جمعیت ترسو، ذهنتان نرود سمت پایین شهر یا بیسوادهای یک کشور یا طبقه فلان و فلان؛ مرادم از این جوامع، همهی طبقاتش است از دانشگاهیان بگیرید تا کاسبان و خانهداران و دینداران و ورزشکاران و سایرین. این سبک زندگی یا این تلقی از هستی، صغیر و کبیر و معلم و عامی نمیشناسد، به هر چالشی با دیدهی سوء ظن نگاه میکند و همچنان که تاریخ بشر مشحون از مبارزات احمقانه بر سر باورهای موقتی است، به کشتن همنوعان و شکنجه و آزار و مثله کردن و سوزاندن و تبعید و تحریم و تجاوز و غصب و انواع صفات اهریمنی دیگر منجر میشود.
من تا جایی که ژنهایم و محیط پرورشم جا داشت ترسو بودم، از هر چالشی ولو کوچک، ولو بیخطر و ولو بیربط بر خود میلرزیدم و تا حد آرزوی مرگ پیش میرفتم، غافل از اینکه چالش موهبت طبیعت برای فیزیک و متافیزیک سیاره و حتی کل کائنات است. مهلت زیستن و تفکر من و تو، حاصل چالشهای متعدد چندمیلیارد ساله در اطرافمان است که گاه سرانجامی تلخ و گاهی هم سرانجام سحرانگیزی را رقم میزنند. با این حال، چالش رخدادنیست و گریزی هم از آن نبوده و نیست. اما به قول گاندی، دانستن و عمل نکردن، هنوز دانستن نیست.
صبح اول وقت، به استاد دانشگاهی زنگ میزنم که باید کاری را مشترکا انجام میدادیم، اولین جملهای که در عذر انجام ندادنش میگوید این است که «بدبخت و بیچارهام چون دیشب فلان اتفاق برایم افتاد ـ وقتی تعریف کرد یک مسئله جزئی بود ـ »! به استاد دیگری زنگ میزنم که قرار بود کار مشترکی را با هم انجام دهیم اما بعد از موافقت و سه چهار مرحله صحبت، دیگر نه جواب تلفن را میدهد و نه جواب پیامک را. به استاد دیگری زنگ میزنم که خودش گفته بود فردا تماس بگیر تا بیشتر صحبت کنیم اما او هم مثل قبلی گل میکارد. به کارمند ارشد یک اداره زنگ میزنم که گفته بود هرکاری دارید در خدمتم، اما او هم به هکذا. به چهار استاد یک دانشگاه نزدیک به خودمان ایمیل میزنم و تقاضای مشاوره یا گفتگو میکنم اما هیچکدام حتی پاسخ هم نمیدهند.
فصل مشترک همهی این مصادیق، این است که ابتدا قبول کرده بودند از چارچوب امن کارمندی شان در بیایند و یک همکاری علمی را پایهگذاری کنند، بین رشتهای کاری انجام دهند یا فصل جدیدی را در یک تحقیقات بگشاییم. اما بعدتر زیرش میزنند، میدانید چرا؟ چون چالش درد دارد و ترس از درد گریزان است. بنابراین حالا که آبباریکهای میرسد و کسی هم نمیتواند کارمند دولت را بازخواست کند یا مسئولیتناپذیریاش را به صورت کمی اثبات نماید، چه بهتر که فایل جدیدی را باز نکند و سر بیدردش را دستمال نبندد.
من سالهاست که چالش را 1 میکنم، نه به خاطر اینکه شجاع بوده و هستم بلکه بخاطر اینکه آنقدر مشکلات بزرگ بر سرم آوار شد و مجبور شدم یکتنه آنها را رفع و رجوع کنم که ترسم ذره ذره جایش را به کنش و اقدام داد و این انجام دادنها مرا سرانجام با چالش آشنا و رفیق کرد. حالا میدانم به همان اندازه که چالش درد دارد، برکت هم دارد و خوشحالم که آنقدر مشکلاتم بزرگ و تنهاییم مهلک بود (و در عین حال، شکر خدا، تا به امروز جان بدر بردم) که ترس ژنتیکی و محیطیام کمرنگ و کمرنگتر شد و حالا به هر چالشی خوشآمد میگویم و نه تنها از ترس قالب تهی نمیکنم بلکه به شکل یک فرصت و موهبت آن را میستایم.
مشهد ـ یازده مرداد 1402
پینوشت: امروز تولد آرش است؛ زادروزت مبارک عزیزم ![]()
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی