حالم خوش است، چون ورزش صبحگاهی را کردهام و کلی سر صف نانوایی ایستادهام و نان تازه گرفتهام؛ پس سرحال جلوی دکهی نان رضوی میایستم و به متصدی جوان و خوشخُلق پشت پاچال میگویم «همان همیشگی». جوان مودب و خوشخو، لیوانم را به دستم میدهد و من در حالی که به آدرسپرسی یک غریب پاسخ میدهم، میشنوم که رفتگری، نیمه خجسته، در حالی که به عمد شاید دور و برمان را میکولد با صدای بلند ـ نه خطاب به من ـ میگوید، گشنهام است، یک کیک به من بدهی چه میشود؟
آنطرفتر را نگاه میکنم، دو تن از همقطارانش دورتر نشستهاند و چای خستگیدرکنشان را مینوشند. حس بهرام گور به من دست میدهد و دست به جیب میشوم و برای هر سه سفارش نوشیدنی داغ و کیک میدهم. جوانک رفتگر پشت ویترین میآید، با یک نگاه سرانگشتی به من، خواهشش را بالاتر میبرد، من باز هم اجابت میکنم، اما او دوباره خواهشش را اکستند میکند، کمی دمغ میشوم و گارد دیوان محاسبات را به خود میگیرم، او حواسش نیست و خواهشش را باز هم بالاتر و بالاتر میبرد و من بالاخره کم میآورم. او هم خیلی زود با دکه به توافق میرسد و به جای همهی سفارشها یک کیک بزرگ میگیرد و میزند به چاک. بدون آنکه رفقایش تا ابد باخبر شوند که به اندازهی یک خستگی در کردن، مهمان شده بودند.
هنوز در شوک این هستم که مرد مسنی، از راه میرسد، تظاهر میکند لال است که البته نیست. سر و وضعش خوب است و احتمالا از جماعت چتربازان باید باشد. اصرار میکند برایش یکی از نوشیدنیهایی را بگیرم که حتی برای خودم هم نمیگیرم. طفره میروم، پاپیچ میشود، چیزی به او میدهم ولی ولکن نیست، تقریبا پا به فرار میگذارم و خود را در گدازههای پشیمانی و ملامت غرق میکنم. انرژی و سرخوشیِ صبحگاهیام از بین رفته است و واقعا حتی نفهمیدم که چه خوردم. یادم میآید یکی دو سال پیش در همین وبلاگ، از جوان زبالهگردی نوشتم که به او کمک نکردم و سخت خود را از این بابت ملامت کردم. حالا که کمک کردهام نیز حسم به همان اندازه بد، بلکه بدتر است. یاد فرودگاه بیشکک افتادم وقتی متصدی فرودگاه و رانندهی تاکسی ـ که نامش سردار بود ـ مرا سرکیسه کردند و چقدر بخاطر خوشنیتی و سادهلوحی خود تاسف خوردم و حالم بد شد.
با این حال، هر چه فکر میکنم از آن رفتگر «بچاپ و در رو» بهتر نیستم. هیچکداممان بهتر نیستیم. تقریبا همگی در شرایطی قرار گرفتهایم که هرچه به دستمان میآید را میقاپیم و « دِ برو که رفتی ». فقط سطح زرنگبازیهایمان با این جوانِ نیمهخجسته فرق میکند. او منفعتطلبیهایش کیکمقیاس است و ما ـ کم و بیش ـ بانکمقیاس، اما ذات هر دویمان یکی است؛ از اینجا بگیر تا ینگهی دنیا همه همینیم ... فقط مگر قانون جلودارمان باشد که البته خیلی هم به آن امید نیست؛ و البته تک و توک استنثنائات دیگری هم دارد که همگی مشروط به شرایط اند.
مشهد ـ ششم شهریور 1402
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی