همین الان انیمیشنی به نام (The road to El Dorado) را دیدم که انگار دو جوان اسپانیایی، به نامهای میگل و تولیو، برای اولین بار به آمریکای لاتین میرسند و طلاهای زیادی را بدست میآورند ولی در آخر داستان، با حقشناسی و دست خالی، جانِ بومیان مهماننواز را نجات میدهند و فرمانده خونخوار ارتش اسپانیا، کورتس، را گمراه کرده، از دسترسی به آن شهر زرخیز و آبادان دور میسازند.
خواستم بگویم، این داستان کاملا خلاف آن چیزی است که در واقعیت اتفاق افتاده است. قرار نیست شرح ماوقع را ـ آنچنان که من در تاریخ قرن پانزدهم و شانزدهم خواندهام ـ بیان کنم. فقط آنقدر بگویم که ما ایرانیها، خونخوارترین و وحشیترین قومی که در تاریخ میشناسیم 1ها هستند که به تعبیر مشهور، هر جا میرسیدند خلاصهی داستانشان تقریبا این بود «آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند» اما بلایی که اسپانیاییها ـ با پیشقراولی کریستف کلمب ـ بر سر آمریکای جنوبی و تمدن کهن آن، و بر سر نفوس و مردمان متمدنشان در آوردند، هزار برابر بدتر از بلای آسمانی مغولان بوده است. آنان نه تنها کل طلاها، اشیاء نفیس و ذخایر هویتی مردم بومی را برای چند سده غارت کردند، بلکه آگاهانه با واردات انواع امراض و بردهداری و بهرهکشی و اختلاط نژادی (که نهاتیا هویت آمریکای جنوبی را به آمریکای لاتین تبدیل کرد، یعنی ترکیبی متشکل از مردمان اسپانیاییـاروپایی، آفریقاییتبارها و اهالی آمریکای جنوبی) همچنین با وضع مقررات غیرانسانی و شدت عمل خوفناک، که همگی با توهم مذهبی خاندان هاپسبورگ (حاکمان وقت اسپانیا و در راسشان فردیناند و ایزابل) اتفاق افتاد، تقریبا از هر ده ساکن بومی سرزمینهای فتح شده، هشت یا نه نفر را به دیار عدم فرستادند و شاید یکی از سیاهترین نسلکشیهای دنیای معاصر را رقم زدند. فاتحان که مانیفستشان در تاریخ با ترکیب (طلا، جلال، خدا) خلاصه میشود، قوانینی بر همین سه پایه وضع کردند که فرهنگ و تمدن شرمش میآید بر زبان آورد و تاراجی به راه انداختند که هیچ عاقلی در عقلش نمیگنجد. هر چه بود میتوان خود را مجاب کرد که به هرحال قوم مغول، مشتی بیابانگرد بودند و دسته جمعی نه تمدن را میشناختند و نه فرهنگ و کتاب و هنر را، اما اسپانیاییها چه؟ آنها از قلب اروپای فیلسوفمآب و میراثهای علمی و فرهنگیِ جهان کهن میآمدند و به بسیاری از قوانین و آموزههای اخلاقی، از جمله به مسیحیت پر ادعا و خوشنما، مزین بودند. اما شرح ابعاد فاجعهای که بر مردمان شریف و مهربان و بیآزار و خوشباور آمریکای لاتین روا داشتند و نمکدانی که نمکش را خوردند و خودش را به صخره کوبیدند به حدی است که قلم از بیان آن قاصر است.
اسپانیا الگویی شد برای همسایگانش پرتقال، هلند، بلژیک، فرانسه، آلمان و انگلیس، که هر یک بادبان برکشیدند و چهار قارهی دیگر از کرانههای آفریقا تا هند شرقی و آمریکای شمالی و استرالیا را در نوردیدند و عذابی وصفناشدنی را برای همنوعان سیاه و سفید و رنگینپوست خود به ارمغان آوردند (که تا 150 سال پیش، آمریکا بردهها را شلاق میزد و جزء دارایی سفیدپوستها میشمرد و کشیشان کانادا تا همین اواخر کودکان بومی را زندهبهگور میکردند). در آن قرنهای سیاه حقوق بشری، فرانسه جمعیتش از همه بیشتر بود اما انگلیس که حدود ـ تقریبا ـ یک دهم فرانسه جمعیت داشت، منسجمتر و همقسمتر عمل میکرد و نخبگانش اصول سیاسی و زیستی پایدارتری را نسبت به همسایگانشان وضع کردند و پادشاه و مجلسین و اصناف و بازرگانان نیز بر آن پایمردی و پایزنی نمودند، برای همین سیاست استعماری آن کشور (که حکمرانی هوشمندانهتر سیاسی باعث بوجود آمدن ساختارهای قدرتمند اقتصادی و سپس نظامی شد) از دیگران موفقتر، بلنددامنهتر و دیرمانتر ظاهر شد و برای چند قرن سیل طلاها و بردهها و بهرهها را به مستملکات این کشور و سایر جوامع اروپایی روانه ساخت (جالب است که بدانیم در آن زمان هر تکه از ایالات متحده آمریکا متعلق به یکی از کشورهای اروپایی بود، مثلا نام پیشین نیویورک، در ابتدا نیو آمستردام بود که توسط فاتحین اول یعنی هلندیها نامگذاری شد، اما پس از برتری نظامی انگلیس بر هلند، نامش را به افتخار یورک ـ ناحیهای در انگلستان ـ تغییر دادند).
عملکرد اسپانیا، کورتس و سایر فاتحین اروپایی در کشورهایی حوزه کارائیب، مکزیک، کلمبیا، پرو، جامائیکا، آرژانتین و خیلی مناطق دیگر، که ما گوشهای از آن را در سرنوشت سرخپوستان آمریکا در فیلمهای هالیوود دیدهایم، آن طنز تاریخ است که مغول را با همهی خامی و خشونتی که به خرج داد در برابر بشریت روسفید کرد. هر چند که انیمیشنهای خوب و خوشآب و رنگی مثل جادهی الدورادو را امروز بسازند و در برابر کودک و نوجوان، خود را دوستدار نوع بشر نشان دهند (اما کدام ملت است که فرصت یافته و بهتر عمل کرده است؟ به گمانم اگر به کورش و داریوش نظر افکنیم، میتوانیم احساس سربلندی کنیم)
مشهد ـ نهم شهریور 1402
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی