توی واگن مترو ایستادهام، مسیرم نزدیک است. روبهرویم، پای دری که باز نمیشود، دو مرد نشستهاند، جوان چهار زانو زده، سرش توی گوشی موبایل است و مرد میانسال، یا ادامه چرت بامدادیاش را میزند و یا با افکار عمیقی دست و پنجه نرم میکند. توجهم به او جلب میشود، صورتش را اصلاح کرده و شیارهای ژرفی بر گونه دارد. کمی تکیده است و لباسهایش نو نوار نیستند. شاید ناخوشاحوال است یا اعتیادی چیزی دارد، چون به نحو خاصی چمباتمه زده، دستش را زیر چانه ستون کرده و بیخیال اطراف است ... اما موهایش، صاف و جو گندمی هستند، بلند و پریشاناند و به یک ور رهایشان کرده، شانه زده است. سفیدها بیشتر از سیاههایند پس باید سه چهار سالی از من جوانتر باشد. نگاهم روی موهایش قفل میشود که بی آنکه روغن زده باشد به نحو دلنشینی میدرخشند. لبخند به لب میآورم و با خودم میگویم «چه موهای قشنگی» و از آن معدود دفعاتیست که عمیقا خوشحال میشوم که کسی غیر از من «یک چیز خوب دارد» و آرزو نمیکنم «کاش آن چیز خوب مال من میبود». فکر می کنم همانجا که هستند بهترین جای دنیایند و خیلی به آن چهرهی ظریف و ریز، ولو پرچروک و فکور، میآیند. نوش جانش!
خوشحالم که امروز یکی از زیباییهای دنیا را روادارانه دیدم و خوشحالم که این حس خوب، مثل شراب صبحگاهی مرا به وجد آورد.
بیست و هفتم شهریور 1402 ـ مشهد
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی