دیشب نشستی رسمی در یکی از شهرهای پیرامونی داشتیم و بعد از سالهای سال، دوست نازنینی را دیدم که بیست و پنج سال پیش به مدت یکسال با ایشان در روستایی دور همکار و هماتاق بودم و گرچه یکی دو شب بیشتر پیش هم نبودیم اما همین مقدار هم از زمرهی آن خاطراتی است که از یادآوری آن حس خوبی به من دست میدهد و رو به گریز روانی نمینهم؛ هنگامی هم که وسط جلسه اشارتی کوتاه به آن دوران کردند من بلافاصله به حاضران گفتم « ایشان 1های فوقالعادهای هم درست میکنند » که اغراق نمیکنم چون پنج پنجهات را با آن میخوردی و دستور پختش را هم البته درست یادم نیست اما دو آیتم سبزی و سیبزمینیاش کل ماوقع را هوشربا و قوت ماحضر را بیبدیل میکرد طوری که هرگز مثل آن را در جای دیگر تجربه نکردهام (به طور کلی من خیلی اشکنهخور نیستم و برخلاف بسیاری از سینهچاکان این فست فود سنتی، تقریبا اصلا در برنامه غذاییام جایی ندارد). بعد از جلسه هم ایشان خطاب به دو همراهم کلی از خاطرات آن دوران سخن گفتند و مایهی تعجب خودم شد وقتی دیدم نه تنها فنجانهای کوچک آن دوره را از یاد بردهام بلکه حتی فیلهای عظیمالجثه را نیز به خاطر نمیآورم. با این حال تسکین دلپذیری به من دست داد وقتی دلسوزانه به من گفتند «میدانم که تو در زندگیات سختیهای زیادی کشیدهای» و این اولین بار بود که کسی پهنای مصائبی که تا به امروز از سر گذراندهام را مشفقانه میدید و با صدای بلند اذعان میکرد. شب خیلی خوبی بود و اگر پیمانهای فیمابین از حد حرف و خوشآمد فراتر برود، شاید بسیار بهتر هم بشود.
چهارم زمستان 1402
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی