خرید بک لینک

بر کرانهی دریای سرد و تاریک، تنها در افق صبحگاهی پیادهروی میکنم. 1 شهر محمودآباد فراخنای طویلی را برای این کار تدارک دیده که البته ربطی به خرد مسئولین خدمتگزار ندارد و بیشتر مرتبط با خشک شدن دریا و عقبنشینی آن از حصارها، در نتیجه پدیدآمدن ساحل نامتصرف است.

نیم ساعتِ رفت به پایان میرسد و حالا رو به شمال و به نقطه آغاز باز میگردم. در میانهی راه ناگهان بانگ سگی برمیخیزد. چشمهایم اطراف را میکولند بلکه در خاموشی و تاریکی، منشاء صدا را بیابم که بیفایده است. نمیدانم ادامه دهم یا خود را به ساختمانهای سمت شرق برسانم؟ تصمیم میگیرم ادامه دهم. اما چند دقیقهای نمیگذرد که آوای سگان چند تا میشود و فاصلهشان هم نزدیکتر به نظر میآید. هیچکس در پس و پیش نیست که دلگرمم بدارد. دوباره مردد میشوم که آیا به کوچههای شهر پناه ببرم یا ادامه دهم؟ و باز تصمیم میگیرم با وجود ترس شدیدی که فرایم گرفته، به راهم ادامه دهم. علتش هم آن بود که میخواستم این رخداد را به چشم چالش نگاه کنم. گامهایم را (مثلا) استوار نگه داشتم و لحظاتی بعد سه سگ (دو تا نر و تنومند و یکی میانهاندام و ماده)، از چند متریام تاریکی را میشکافند و به سمتم خیز برمیدارند. به قاعدهی مالوف سگها، روی زمین مینشینم، چون در ولایت ما، سگجماعت این پیام را تسلیم یا صلح آدمیزاد تلقی کرده، بیخیالت میشود، اما ظاهرا سگهای شمال، این حرکت را یک قانون فدرال نمیدانند و طبق قوانین ایالتی خودشان عمل میکنند. پس بیعنایت به پارچه سفید و صلیب سرخ، همچنان یک نفس پیش میتازند و حالا دیگر فقط چند گام با من فاصله دارند، بر میخیزم و نمیدانم چه پیش خواهد آمد، اما دلم را قرص نگه میدارم و با صدایی که حداکثر دوستی و صمیمیت را در آن میگنجانم به آنها سلام میکنم و صبح بخیر میگویم.

ناگهان ورق برمیگردد و حیوانات خروشان به مهربانی انیمیشنهای سگپرست میشوند و بازیگوشانه در من میآویزند. دو نر بزرگجثه ـ که به نظرم همچند سگهای گله میآیند ـ خود را به پاهایم میمالند و یکیشان از لای پایم عبور میکند و باز برمیگردد، خدای من ... این اولین بار است که عضلات قوی یک سگ بزرگ را این اندازه نزدیک و ملموس به خود احساس میکنم. واقعا این حیوان که فی ذاته یک شکارچی خلق شده، قامت و عضلات پیچیده و هیکل ورزیدهاش برازنده همین صفت و کارکرد هم هست. و حالا میفهمم که چرا در نبرد با گرگ و شغال و حتی شیر و ببر هم میتواند سرافراز از میدان در آید و چرا اسکیموها و کاشفان با کمک این حیوان هزارن سفر دور و نزدیک را به انجام رساندند و آدمی دهها و شاید صدها هزار سال است که پاسبانی خود و اموال و عزیزانش را به این پوزه و پنجه و دندانها سپرده است. تریپ رفاقت میگیرم و دستی به پشت پر موی نرها میکشم، ناگهان یکی از آنها روی دو پای عقبش بلند میشود و دو دستش را روی شانهی راستم میگذارد! همین قدر بزرگ و تنومند! اگر تا به این لحظه درشتی این جناب را به درستی شیرفهم نشده بودم، حالا که بیخ گوشم نفس میکشیدند نه تنها الاحساس بلکه المشاهده هم کردم.

خداخواهی، بانگ سگهای دیگری از پشت سرم در دوردست بلند شد. آن سه موجود بیآزار، یک لحظه ایستادند و متوجه آن سو شدند، من کماکان به مسیرم ادامه دادم و بنابراین چند گام از آنها فاصله گرفتم. هم نفس راحتی کشیدم و هم دیدم هنوز آدرنالینم جا دارد. پس برگشتم و دوباره صدایشان زدم و آنها هم باز به طرف من خیز برداشتند. آخر عمو جان مرض داری دنبال شر میگردی؟ و دوباره همان آش و همان کاسه برقرار شد. و لحظاتی بعد دوباره بانگ سگهای دوردست طنین انداخت و آنها هم دوباره ایستادند و این بار خداحافظی با دوستان جان، ابدی شد. به قول شاعر (آشنایی یک اتفاق ساده بود، اما جدایی قانون طبیعت!)

لطفا این کار را در خانه تکرار نکنید.

24 دی ماه 1402

برچسب: نویسنده: نوید ایمانی تاريخ: دوشنبه 25 دی 1402 ساعت: 15:43

صفحه بندی